... و من می نویسم!

یک روز باید از همیشه جدا شویم و جاودانه شویم در آنانی که با اذهانشان عشق می آفرینند ...

یک روز باید از همیشه جدا شویم و جاودانه شویم در آنانی که با اذهانشان عشق می آفرینند ...

... و من می نویسم!

در روزهایی که دیگر
نه ما سر بلند می‌کنیم و نه عشق
باید نوشت!

_____________________________
اگر علاقه مند خواندن مطالب رمزدارهستید
با پیام خصوصی ایمیل بگذارید تقدیم میکنم


_____________________________
راستی اگر از دیگری می‌نویسید
لطفا با منبع!
حتی از این حقیر (;

دنبال کنندگان ۲ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
پیام های کوتاه
  • ۲۴ فروردين ۹۳ , ۱۶:۵۹
    جاده
بایگانی
آخرین نظرات

قصه ی عشق (قسمت اول)

شنبه, ۷ بهمن ۱۳۹۱، ۱۰:۰۶ ب.ظ

 

گفته بودند باید بروی...

*******

ملتمسانه نگاه کرده بود

بغض کرده بود

چشمانش نم برداشته بود

لب هایش لرزیده بود...

او،

نیامده عاشق شده بود!

*******

نگاهش کرده بودند

ابرو در هم کشیده بودند

پشت چشم نازک کرده بودند

...

باید می آمد؛ برایش رقم خورده بود، آسمان خواسته بود!

*******

عاشقی بلد بود!

سر به زیر انداخته بود که بگوید چشم ...

و نگفته بود!!

نتوانسته بود،

ولی ...

_________

ادامه دارد...

  • شبنم اطهری بروجنی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">