باشد کوچ می‌کنم

از چادر سبک مغزان تهی‌دست

که شامشان را با سردرد می‌خورند

به خوابگاه بادهای سرکش شهر

که همیشه

می‌زنند 

می‌کوبند و

می‌رقصند ...

به شرط آنکه

برایشان آینه بیاورم

سوغات ...