حالا اندکی آرام تر شده بودم و هی به ذهنم خاطرنشان می‌شد که "الکی مثلاً خییلی ترسناک بود قضیه (;" اگر نه گه پدر آمرزیده در جوار پلیس فتا ... ببخشید پلیس راه کدام مغز ... خورده ای اندیشه‌ی تگزاس بازی اش به سر می‌زند!؟ القصه ، از جلد آن دختر بی‌نوای رخت بربسته یا فراری از خانه و کاشانه‌ی خویش برون آمده، خواب به چشمانم چیره شده بود و هی ربع دایره‌هایی بر سرم می‌انداخت و باز به خود می‌آورد. یک بار هم بیش از پیش به خود آمده و انگار رفت که به واقع بر تیاره‌ای سوار و احیاناً در خواب شده‌ام. نیشگونی از خود بگرفته، ابوتیاره را چنان در پرواز دیدم که صندلی بر فنر خود نمی‌گنجید و دوباره هوای کمربند لازم شدن به سرم انداخت! در عذاب از این فکر دوباره، به چپ و راست خویش نگریستم و در آنیسمت چپم توهم کمربند به چشم آمد!! بازنگریستم و کاشف امد که بلی، یک انتهای مرموز به پشت خزیده و کمربند در پس صندلی چنان مخفی شده بود که گویا گنجی از دستان کسانی در پی آن پنهان بود! بالاخره بر جایم منگنه و با خوش خیالی و به دلگرمی صاحبان این تفکر از سلامت خویش سخت اطمینان قلب یافتم و چشم بستم تا اندکی آسایش جذب کنم که دوستی از میان اتول فریاد برآورد که نگه دار! و در لحظه : من و مرور داستان پیاده ساختن آن همه ره توشه و فرود و باز فراز آمدن و باز پس آوردن و چیدن جمع زاد سفر و تازه آاااااااان از نهاد برآوردن از باز کردن کمربندی که به آآآن همه زحمت بستن پذیرفت! و همه‌ی تکرارها و پس لرزه‌های احتمالی آغاز این پروسه که از دیدگانم گذشت، تنها میمیک گریه بود که بر چهره ی اینجانب برآمد اما امید بیش از حد همیشگی‌ام، چشم دل را به آن بست که یا جمعی بر آن باشند تا از آن تیاره فرود آیند، یا خداوند معجزه‌ای کناد و کنار خانومی جایی باز شود و یا ... محالاتی که بهتر بود پس از موفقیت در هفت خان پیاده شدن به آن بیندیشم. صاحب صدا همچون صدا مذکر و پیاده‌ی مذکور فردی بیش نبود! :(

از بدی شانسی که هرگز به ان معتقد نبودم چنان بر خود پیچیدم که در دم با پدری تماس گرفته و خواستم که به سرعت در اولین نقطه‌ی ممکن راه، نرسیده به شهر، به نجات از این جهنم در آغوش جان گیردم و تا به گریه نیفتاده‌ام، نقطه‌ی پایان را این بار او بنشاند.

...

 

این قصه هم تمام شد اما نمی شود

پا پس کشید دست کشید از کشیدنت!