... و من می نویسم!

یک روز باید از همیشه جدا شویم و جاودانه شویم در آنانی که با اذهانشان عشق می آفرینند ...

۱۲ مطلب در بهمن ۱۳۹۱ ثبت شده است

هوای دلم شبیه من نیست!

سکوت که می شود،

کنار دلم می نشینم

سر بر شانه اش می گذارم

و می گویم

ذهنت را به من بده

باران دل هوای تو را دارد ...

۱۹ بهمن ۹۱ ، ۱۸:۰۷ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
شبنم اطهری بروجنی

موجود تویی، نه من!

در بودن تو مرا تردیدی نیست

وقتی که روی نرمی ثانیه ها می خوابم

چشمانم را می بندم

و هیچ نشانی نیست

جز تو!

۱۷ بهمن ۹۱ ، ۱۰:۰۷ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
شبنم اطهری بروجنی

جوانی

جوانیم را در دست گرفته ام
و جار می زنم
ااااااااااااااااااااااااااااااااییییییییی دنیا
من پر از قدرتم!

با اینکه می دانم،

یک روز همین جوانی را بر سرم می کوبند!

 

۱۷ بهمن ۹۱ ، ۱۰:۰۲ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
شبنم اطهری بروجنی

قصه عشق (قسمت چهارم)

 

بلند بلند جادوی چشمانم را بر روحش ریختم

و او زمینی شد!!

و شاید گناه از عشق بود!

 

۱۲ بهمن ۹۱ ، ۱۲:۲۶ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
شبنم اطهری بروجنی

قصه عشق (قسمت سوم)

... خیره به چشمانم نگریست

برق چشمانش چشمم را زد

سرخی گونه هایش دلم را برد

لبخند زد

لبخند زدم

در گوشش اذان دادند

و من

برایش دعا کردم :

خداوندا گریبان گیر دستان زمین اش مکن

آیینه قلبش را زلال نگاه دار
باران انسانیت بر تنش ببار

چشمانش را به تباهی نیالای

زبانش را به بدی مگشای

گامهایش را جز به درگاه خود مکشان

دستان کوچکش را جز به دامان خویش میاویز

روحش را با زیبایی زمینیان در هم مپیچ

حرفم تمام نشده بود

هنوز می گفتم اگر...

به خودم که آمدم چشمانش خیس خیس بود

قصر آرزوهایش فرو ریخته بود

حالا فهمیده بود چه می گویم

و چه حیف

که دیگر راه بازگشتی نبود

...

_________

ادامه دارد...

 

۱۲ بهمن ۹۱ ، ۱۲:۲۴ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
شبنم اطهری بروجنی

میلاد نور مبارک

روزی که آمدیم
سپردند به آیه آیه چشمانمان
که نزول کند به آبی آسمان
و دستی بکشد بر سر باران
چه شد که ...؟!

اما
سوگند می خورم
تو که آمدی
آیینه شد آفتاب، به ماهتاب چهره ات
_______________________________
میلاد پیامبر اکرم (ص) خجسته باد.

۱۰ بهمن ۹۱ ، ۰۰:۵۲ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
شبنم اطهری بروجنی

قصه ی عشق (قسمت دوم)

...
چشم گشود
به زمین
یه زمان
به دنبال تکه ای از آسمان فرستاده بودندندش
گفته بودند باید تاوان عاشقی بدهد!
برای وصال بجنگد
بیابان نشین شود
فراق را بچشد
غرق عشق شود
و اسیر گرداب ها نه!
...


_________

ادامه دارد...

۰۷ بهمن ۹۱ ، ۲۲:۱۵ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
شبنم اطهری بروجنی

قصه ی عشق (قسمت اول)

 

گفته بودند باید بروی...

*******

ملتمسانه نگاه کرده بود

بغض کرده بود

چشمانش نم برداشته بود

لب هایش لرزیده بود...

او،

نیامده عاشق شده بود!

*******

نگاهش کرده بودند

ابرو در هم کشیده بودند

پشت چشم نازک کرده بودند

...

باید می آمد؛ برایش رقم خورده بود، آسمان خواسته بود!

*******

عاشقی بلد بود!

سر به زیر انداخته بود که بگوید چشم ...

و نگفته بود!!

نتوانسته بود،

ولی ...

_________

ادامه دارد...

۰۷ بهمن ۹۱ ، ۲۲:۰۶ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
شبنم اطهری بروجنی

شروع قصه(قسمت ... صفر م!)

سلام!

دستانم کوچکند اما ...

می خواهم قلم را به خدمت تو بگیرم

زیر سایه ی قانونی که نه زور می شناسد و نه زر...

حریم عشق.

_________

ادامه دارد...

۰۵ بهمن ۹۱ ، ۱۷:۳۵ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
شبنم اطهری بروجنی

یک روز برای خودت مرد می شوی

...

راستی پدر،

دیگر بزرگ شده ام

ببین ...

باد می وزد

و من

مثل یک مرد بالای سر سایه ام ایستاده ام!

 

۰۵ بهمن ۹۱ ، ۱۳:۲۸ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
شبنم اطهری بروجنی

بسم الله


من بودن خویش را به اندیشه نرسیدن نیالایم

بودنم را به رفتن بیارایم!

 

۰۳ بهمن ۹۱ ، ۰۹:۳۰ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
شبنم اطهری بروجنی